|
بابی که پسر بچه تخس و شری بود به مادرش گفت : من واسه تولدم دوچرخه می خوام !
مادرش بهش گفت : آیا فکر می کنی حقته که دوچرخه واسه تولدت بگیریم؟!
بابی هم با پررویی گفت : آره که حقمه !
مادرش بهش گفت : پس برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطرکارهای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده...
بابی هم بلافاصله به اتاقش رفت و مشغول نامه نگاری شد :
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من پسر خیلی خوبی هستم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی!
دوستار تو : بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. رای همین نامه رو پاره کرد...
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابی و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده!
دوستار تو : بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین بازهم پاره اش كرد...
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی و درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول میدم که بچه خوبی باشم!!!
دوستار تو : بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت : شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین بازهم پاره اش کرد و تو فکر فرو رفت...
بعد از چند دقیقه رفت به مادرش گفت : مامان جون می خوام برم کلیسا، اجازه میدی ؟!
مادرش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت : خوب برو عزیزم ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا، کمی نشست و وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مریم مقدس روقاپید و از کلیسا فرار کرد و بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت :
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه!!! اگه می خوای دوباره ببینیش باید واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی !!! بابی! 
|