|
در روزگار دور ، پیر مرد با تنها پسرش می زیست .
یک روز پسرک به دلیل کارهای ناشایست خود مورد خشم پدر قرار گرفت و پدر فریاد زد :
(( پسرم تو آدم نمی شوی ! ))
پسرک به قهر از خانه رفت و پدر را تنها گذاشت !
سال ها گذشت ...
پسرک که اینک مرد جوانی شده و به حاکمیت شهری
منصوب شده بود ، یک روز عده ای از سربازانش را فرستاد تا پدرش را بیاورند . پدر به
درگاه پسر وارد شد و پسر با تمسخر گفت :
(( پیر مرد به یاد داری که به من گفتی آدم نمی شوی
! حالا نگاه کن !))
پیر مرد که به دلیل کهولت سن به سختی می توانست
ببیند کمی به صورت حاکم نگاه کرد و پسرش را شناخت و بی درنگ گفت :
(( آری پسرم به یاد دارم ، ولی من نگفتم که حاکم
نمی شوی گفتم که آدم نمی شوی !))
در مثل فارسی آمده است که ملا و " دانا" شدن چقدر آسان است وآدم شدن
چقدر مشکل.
|