تبلیغات
هدیه من - مطالب سرگرمی و طنز
 
 
كاربر گرامی، خوش آمدید!   WellCome To MyBlog
 
موضوعات سایت
بخش های سایت
  عكس

  خواندنیها و دانستنیها
  كلیپ
  مطالب علمی
  فرهنگ و ادب
  سرگرمی و طنز

جستجو


لوگو سایت

هدیه من


لوگوی دوستان

برترین سایت دانلود ایران

تبلیغات سایت




عنوان این پست راننده و پیرزنها و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم. راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خیلى دوست داریم!

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست غول چراغ جادو ! و از بخش فرهنگ و ادب , سرگرمی و طنز , می باشد

یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَََق ! شیشه میشکنه.
مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم.
دو تایی راه می افتن طرف خونه. به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه. یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه! یک صدایی میگه بیان تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن. و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته.
شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم. مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم.
پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم. اول به شوهر می گه که آرزو کنه. مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت. 
بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه: این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت.
و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه: من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم. 
زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه. اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی که فقط توو بغل تو به من خوش میگذره.
مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره، با اینکه قلبا راضی نبوده، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره. 
بالاخره زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت نان استاپ س.ک.س . و در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو.
زن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم.
غول میپرسه درس هم خوندین؟
زن با افتخار میگه بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر داریم 
غول میپرسه چند سالتونه؟
زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم.
غول با تعجب میگه: هر دوتون 35 ساله اید. مستر دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجودداره ؟ متاسفم براتون
منبع

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست یادآوری سالهای خوش ! و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. 

شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود ، به دیوار زل زده بود ، در فکری عمیق فرو رفته بود ، اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید ، پیدا کرد …
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
"هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟! "
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
" آره یادمه. "
شوهرش ادامه داد:  " یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! "
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: " آره یادمه، انگار دیروز بود! "
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
" یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟! "
زن گفت : " آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…! " 
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت:
" اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!! "   

      

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست علم بهتر است یا ثروت و از بخش سرگرمی و طنز , فرهنگ و ادب , می باشد

موضوع انشاء:  علم بهتر است یا ثروت



به نام خدا

البته بر همگام واضح و مبرهن می‌باشد كه علم بهتر است از ثروت. چون چرا كه هركس علم داشته باشد، وضعش خوب می‌شود. بابای بنده همین پریشب كه من و غلام ‌داداش هفتمی‌ام دعوایمان شد، از بابت اینكه وقتی من رفته بودم وسط غذا مستراح، غلام گوشت كوبیده مرا خورد و من هم با زانو زدم توی كمرش كه گفت: «آخ» و با سر رفت توی كاسه. بابایم وقتی داشت با كمربند همه ما حتی مامانم را كتك می‌زد، وسطش خودش را هم با كمربند می‌زد و می‌گفت: «خاك بر سر من كه شماها را درست كردم. اگر سواد داشتم كه شماها را درست نمی‌كردم.» معلوم بود كه بابایم خیلی عصبانی است چون حرف‌های اشتباهی می‌زد. بابای ما اگر بلد بود ما را درست كند،‌ این غلام كره‌خر را درست می‌كرد كه وقتی من می‌روم مستراح گوشت كوبیده‌ام را نخورد. به هر حال علم بهتر است از ثروت. البته ما هم به زودی وضع‌مان خوب می‌شود چون بابایم می‌گفت داداش هشتمی‌تان كه به دنیا بیاید، دولت بهمان پول می‌دهد. من می‌خواهم به بابایم بگویم با آن پول برود مدرسه علم یاد بگیرد تا ما را درست درست كند كه غلام كره‌خر وقتی من می‌روم مستراح، گوشت كوبیده‌ام را كوفت نكند. این بود انشای من.

كرمعلی كرامت كلخورانی


 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست مغاره عقل فروشی و از بخش فرهنگ و ادب , سرگرمی و طنز , می باشد

   مرد جوانی با وجود داشتن دانش فراوان ، شغلی نمی یافت . بنابر این روزی تصمیم گرفت پر ارزش ترین دارایی خود ، یعنی هوش و استعدادش را در بازار عرضه کند . مغاره ای در بازار باز کرد که روی در ورودی آن با حروف بزرگ نوشته شده بود : عقل فروشی .

اولین مشتری عقل ، پسر ثروتمندترین تاجر بازار بود . از او پرسید که چه نوع عقلی در این مغازه عرضه می شود و قیمت آن چقدر است ؟ مرد دانشمند جواب داد: بازدهی هر چیز ، تعیین کننده قیمت آن است . بستگی به تو دارد که چقدر پول بپردازی زیرا من به همان مقدار عقل به تو خواهم داد.

مشتری گفت: خوب ، به اندازه یک دینار عقل به من بده .

مرد  دانشمند جواب داد: با یک دینار می توانی صد هزار دینار پس انداز کنی . پسر تاجر پول را به او داد . مرد دانشمند ، نصیحتی زیرکانه روی کاغذی برای اونوشت : قرار گرفتن میان دو فرد با نفوذ که با هم درگیری دارند ، کاری احمقانه است .

ثروتمند ترین تاجر بازار ، مردی بسیار خسیس بود و درنتیجه مال و مکنت زیادی جمع کرده بود .بنابر این وقتی پسرش تکه کاغذ را به اونشان داد و گفت یک دینار برای آن پرداخت کرده است ، بسیار خشمگین شد. بلافاصله به مغازه مرد دانشمند رفت و دینار خود را پس خواست مرد دانشمند پول را پس داد ، اما از او قول گرفت پسرش هرگز از این نصیحت زیرکانه در زندگی خود استفاده نکند .

چند روز بعد دو ندیمه زنان اصلی خلیفه در مقابل یک مغازه جواهر فروشی با هم مشاجره می کردند که خانم کدام یک از آنان لایق دستبند فوق العاده ای است که در ویترین جواهر فروشی می درخشد یکی ادعا می کرد : من دستبند را اول دیدم ، بنابر این حق خانم من است وندیمه دیگر می گفت : نه دستبند به خانم من می رسد زیرا او همسر اول خلیفه است . به این ترتیب مشاجره ادامه یافت و آن دو به توافق نرسیدند . پسر تاجر در آن نزدیکی بود . آ ن دو زن وی را مخاطب قرار دادند و فریاد زدند : تو شاهد جریانی هستی که در اینجا اتفاق افتاد و باید در مقابل دادگاه خلیفه شهادت بدهی پسر تاجر بسیار متعجب شد

داستان را برای پدر خود تعریف کرد هر دو می دانستند که این ماجرا پایان خوشی ندارد به این دلیل با شتاب نزد فروشنده عقل رفتند و از شدت آشفتگی از وی درخواست مشورت کردند . مرد دانشمند پس از دریافت پنج هزار دینار به آنان گفت که اگر پسر تاجر می خواهد از این مخمصه جان سالم به در ببرد باید در دادگاه نقش دیوانه ها را بازی کند.پسر تاجر همان کار را انجام داد و از آنجا که نتوانست در روشن کردن موضوع کمکی بکند ، خلیفه دستور داد که دو ندیمه نزاع طلب را تنبیه کنند ، زیرا تشخیص نداد که کدام یک منازعه را آغاز کرده است .

همسر دوم خلیفه که زنی بسیار حسود بود ، با رای خلیفه موافق نبود بنابر این ادعا کرد که پسر تاجر فقط برای اینکه موضع خاصی نگیرد . این نقش را بازی کرده است . وقتی پسر تاجر متوجه خصومت همسر خلیفه با خود شد . مجدداً با عجله نزد مرد دانشمند رفت تا راهی برای رهایی از این وضعیت بحرانی بیابد . مرد دانشمند گفت که این مرتبه بهای مشاوره ده هزار دینار خواهد بود و پسر تاجر بلافاصله پول را پرداخت کرد مرد دانشمند به او توصیه کرد : به مغازه جواهر فروشی برو و دستبند مورد نظر را بخر و آن را به همسر دوم خلیفه هدیه کن این کار نه تنها آن خانم را شاد خواهد کرد بلکه نستب به تو هم خوش بین خواهد شد و در پایان به نفع تو خواهد بود .

تاجر خسیس نزد جواهر فروش رفت و دستبند گرانبها را به قیمت صد هزار دینار خرید در واقع او مجموعاً پول بسیار بیشتری برای رهایی پسر خود از آن مخمصه پرداخت کرد زیرا نصیحت یک دیناری را رد کرده بود شرح این اتفاق دهان به دهان گشت و افرادی که به دنبال توصیه و مشورت بودند به مغازه کوچکی هجوم بردند که در آن عقل به فروش می رسید .

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست آدم شدن چه مشكل ! و از بخش فرهنگ و ادب , سرگرمی و طنز , می باشد

در روزگار دور ، پیر مرد با تنها پسرش می زیست . یک روز پسرک به دلیل کارهای ناشایست خود مورد خشم پدر قرار گرفت و پدر فریاد زد : (( پسرم تو آدم نمی شوی ! )) 

پسرک به قهر از خانه رفت و پدر را تنها گذاشت !

سال ها گذشت ...

پسرک که اینک مرد جوانی شده و به حاکمیت شهری منصوب شده بود ، یک روز عده ای از سربازانش را فرستاد تا پدرش را بیاورند . پدر به درگاه پسر وارد شد و پسر با تمسخر گفت :

(( پیر مرد به یاد داری که به من گفتی آدم نمی شوی ! حالا نگاه کن !))

پیر مرد که به دلیل کهولت سن به سختی می توانست ببیند کمی به صورت حاکم نگاه کرد و پسرش را شناخت و بی درنگ گفت :

(( آری پسرم به یاد دارم ، ولی من نگفتم که حاکم نمی شوی گفتم که آدم نمی شوی !))

در مثل فارسی آمده است که ملا  و " دانا"  شدن چقدر آسان است  وآدم  شدن چقدر مشکل.   

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست كشیش راستگو ! و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

توی گمرك بین المللی یك دختر خوشگل كه یک موصاف كن برقی نو از
یه كشور دیگه خریده بود از یه پدر روحانی خواست كمكش كنه كه این 
موصاف كن رو تو گمرگ زیر لباسش بزاره و  بیرون ببره تا خانم خوشگله 
مالیات نده !
پدر روحانی گفت : باشه ولی اگه از من پرسیدند ، دروغ نمیگم.
دختر كه چاره نداشت قبول کرد.
دم گمرگ مامور پرسید :  پدر چیزی با خودت داری كه اظهار كنی ؟
پدر روحانی گفت : از سر تا كمرم چیزی ندارم!
مامور از این جواب عجیب تعجب کرد و پرسید : از كمر تا زمین چطور؟
پدر روحانی گفت: یه وسیله جذاب كوچیك كه زنها دوست دارند استفاده 
كنند ولی باید اقرار كنم كه تا حالا بی استفاده مونده !
مامور درحالی که به شدت می خندید گفت: خدا پشت و پناهت پدر. برو .

نوشته شده توسط هدیه در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389 | موضوع: سرگرمی - طنز - هنر نظر بدهید

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست تجارت مدرن و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

درکنار یکی از سواحل دریای مدیترانه باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد.  ناگهان یک مرد بسیار ثروتمند وارد شهر می شود و وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاقهای هتل و انتخاب یكی از آنها به طبقه بالا می رود. 

صاحب هتل اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.  قصاب اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد

 مزرعه دار، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد. تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب به فاحشه شهر که به او بدهکار بود میدهد. او در این اوضاع خراب اقتصادی به اعتبار مزرعه دار «خدمتش» را انجام داده بود تا پولش را   بعدا دریافت کند 

 فاحشه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد، زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه مشتری خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.  حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است . 

در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس ۱۰۰ یوروئی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند. 

این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است! ولی به هر حال همه شهروندان دیگر بدهی بهم ندارند. همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست داستان دو مجسمه و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

توی یه پارك در سیدنی استرالیا دو مجسمه بودند یك زن و یك مرد. این دو مجسمه سالهای سال دقیقا روبه‌روی همدیگر با فاصله كمی ایستاده بودند و توی چشمای هم نگاه میكردند و لبخند میزدند. یه روز صبح­ خیلی زود یه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ایستاد و گفت:" از آن جهت كه شما مجسمه‌های خوب و مفیدی بودید و به مردم شادی بخشیده‌اید، من بزرگترین آرزوی شما را كه همانا زندگی كردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده میكنم. شما 30 دقیقه فرصت دارید تا هر كاری كه مایل هستید انجام بدهید." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبدیل به انسان واقعی كرد: یك زن و یك مرد.
دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته‌هایی كه در نزدیكی اونا بود دویدند در حالی كه تعدادی كبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده‌های اون مجسمه‌ها رو میشنید لبخندی از روی رضایت میزد. بوته‌ها آروم حرکت میكردند و خم و راست میشدند و صدای شكسته شدن شاخه‌های كوچیك به گوش میرسید. بعد از 15 دقیقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بیرون اومدند در حالیکه نگاههاشون نشون میداد كاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسیدن.
فرشته كه گیج شده بود به ساعتش یه نگاهی كرد و از مجسمه‌ها پرسید:" شما هنوز 15 دقیقه از وقتتون باقی مونده، دوست ندارید ادامه بدهید؟" مجسمه مرد با نگاه شیطنت‌آمیزی به مجسمه زن نگاه كرد و گفت:" میخوای یه بار دیگه این كار رو انجام بدیم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد:" باشه. ولی این بار تو كبوتر رو نگه دار و من می رینم روی سرش."

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست پیش بسوی سلامتی و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

میگن هر روز باید یک سیب خورد چون آهن داره، یک موز خورد چون پتاسیم داره، پرتقال هم خورد چون ویتامین C داره، و یک فنجان هم چای سبز بدون شکر نوشید برای پیشگیری از دیابت...

هر روز باید دو لیتر آب خورد! بله و بعدش هم رفت دستشوئی و ...، یعنی دو برابر زمانی كه برای نوشیدن آب صرف کردیم. باید هرروز ماست خورد برای اینکه ارگانیزممون نیاز به ۱۱۴-N داره كه هیچکس نمیدونه چه جانوریه ولی به نظر میرسه كه اگر یک میلیون و نیم (؟) از این آنزیمها به بدنمون نرسه شروع به فرسوده شدن میکنیم. 

روزی باید یه آسپیرین خورد برای جلوگیری از سکته و یه گیلاس هم شراب قرمز (كه باز برای جلوگیری از سکته خوبه) و یه گیلاس هم شراب سفید كه برای سیستم اعصاب مفیده و یه لیوان هم آبجو كه نمیدونم برای چی چی مفیده ! و اگر همه اینا رو با هم بخوریم ممکنه عامل خونریزی مغزی بشه ولی جای نگرانی نیست، چون اگه پیش بیاد اصلاً متوجه نمیشیم. هرروز باید کلی سبزیجات و غلات فیبردار بخوریم تا شاید موفق بشیم یک نخود... بکنیم؛ هر روز باید ۴ تا۶ وعده غذای سبک بخوریم، و بدون اینکه یادمون بره هر لقمه رو صد دفه خوب بجویم.

 گر حساب کتاب کنیم میبینیم بابت غذا خوردن باید۵ ساعت وقت صرف کنیم. و بعد ازهرغذا باید دندون هامون رو مسواک بزنیم، بعد از ماست و فیبرخوردن هم باید مسواک کنیم، بعد از سیب هم مسواک کنیم، بعد از موز هم باز مسواک کنیم... همینطور مسواک کنیم تا موقعی كه فقط سه تا دندون تو دهنمون باقی بمونه... در ضمن فراموش هم نشه كه باید بین دندانها رو نخ هم بیندازیم، لثه هامون رو هم ماساژ بدیم، آب نمک و محلول شست شوی دندان هم قرقره کنیم. هر روز باید ۸ ساعت بخوابیم و ۸ ساعت هم کار کنیم، به اضافه زمان لازم برای غذا خوردن كه جمعش میشه ۲۱=۵+۸+۸ ساعت؛ می بینید که برامون فقط ۳ ساعت باقی میمونه، تازه اگر گیر ترافیک نیفتیم.

بنا بر آمار ما روزی ۳ ساعت تلویزیون نگاه میکنیم. قاعدتاً ممکن نیست چون باید هرروز حد اقل نیم ساعت هم پیاده روی کنیم، مواظب باشید بعد از ۱۵ دقیقه دوربزنید و برگردید وگرنه نیم ساعت میشه یک ساعت. باید به روابط با دوستانمون هم خیلی توجه نشون بدیم چون دوستان مثل گلها و گیاهان هستند و هرروز به رسیدگی و آبیاری احتیاج دارند! حتی موقعی هم كه به سفر میریم. فکر میکنم درضمن باید روزانه یکی دو تا روزنامه، چند تا مقاله هم بخونیم و اخبار رو هم نگاه کنیم تا همچنان در جریان وقایع باشیم و نقد و انتقاد یادمون نره! وای راستی باید روابط زناشوییمون هم هر روز انجام بدیم و برای اینکه این روابط تکراری نشن: باید نوآوری کنیم و از خودمون خلاقیت نشون بدیم و مدام متوجه دلبری هم باشیم! یک ساعتی رو هم باید برای نظافت و تی کشیدن، اطو کردن، ظرف و رخت شستن...... واویلا اگر بچه و بیرون بردن سگ هم جزو برنامه باشه.... خلا صه اگه دوباره یه جمع سرانگشتی بزنیم میرسیم به ۲۹ ساعت در روز ...

 پس چاره یی نیست و تنها راهی كه به عقل میرسه اینه که چند تا کار رو هم زمان باهم انجام بدیم. مثلاً موقع دوش گرفتن از آب سرد استفاده کنیم و دهان مون رو باز نگه داریم تا اینطوری یک لیتر از آب موردنیاز روزانه رو خورده باشیم. بعد از اینکه از زیردوش در اومدیم، مسواک به دهان روابط زناشوئی رو انجام دادیم، بعد همسرمون به اخبار تلویزیون نگاه کنه و ما همزمان داریم جارو میکنیم و به چیزهایی كه همسرمون در حال دیدن روی صفحه تلویزیون است و داره برای ما تعریف میکنه هم گوش میدیم. یک دستمون هنوز بیکار و خالی مونده؟ خوب پس میتونیم به یکی از دوستان، یا پدر، مادر، خواهر، یا برادرمون تلفن بکنیم، شراب و آسپیرین رو هم پشت سرش بخوریم، چون بعد از تلفن به پدر مادرمون به آسپیرین و شراب واقعاً احتیاج داریم! ماست و سیب رو میتونیم بدیم همسرمون بخوره و خودمون مشغول خوردن موز بشیم، و فردا برعکسش کنیم. ۲ دقیقه آزاد برامون میمونه، این mail رو برای دوستامون میفرستیم (چون اونا مثل گل میمونن و باید بهشون همواره رسید). فعلاً میرم تا بعد، چون بین ماست، سیب، آبجو، اولین لیتر آب و سومین وعده غذای فیبردار روزانه، دیگه حسابی گیج شدم و نمیدونم کجای کارهستم..... بایدهرچه زودتر خودم رو به توالت برسونم... حتماً از این فرصت استفاده میکنم تا دندون ها رو هم مسواک کنم.!!!!!!!!!!!

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست عكاس باشی و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

زن وشوهر جوانی که بچه دار نمی شدند برای یافتن چاره به یکی از بهترین پزشکان متخصص مراجعه کردند.

پس از معاینات و آزمایش های مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد میباشد و تنهاراه حل ممکن، بهره برداری از خدمات «پدر جایگزین» است...

زن : منظورتان از پدر جایگزین چیست؟!

پزشک : مردی که با دقت انتخاب می شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداری خانم کمک کند!

زن تردید نشان داد اما شوهرش بچه می خواست و او را راضی کرد تا راه حل را بعنوان تجویز پزشک بپذیرد...

چند روز بعد جوانی را یافتند تا زمانیکه شوهر در خانه نباشد برای انجام وظیفه مراجعه کند!

روز موعود فرا رسید، همسایه هم عکاسی را برای گرفتن عکس از نوزاد خود خبر کرده و منتظر او بودند.

از بد حادثه عکاس آدرس را اشتباهی رفته و به خانه زوج جوان رسید و در زد. زن در را باز کردو مرد جوان را به داخل اتاق پذیرایی راهنمایی کرد :

- خب ، من برای موضوع بچه اومدم .

- خوش اومدین، بفرمائید. مشروب میل دارید؟

- نه، متشکرم. الکل با کار من سازگاری نداره. علاوه بر اون میخوام هرچه زودتر شروع کنم!

- باشه! بریم اتاق خواب؟

- حرفی نیست، هرچند سالن مناسبتره؛ دو تا روی فرش، دوتا رو مبل و یکی هم تو حیاط!!!

- چند تا فرمــــودیــــن ؟!!!

- حداقل پنج تا. البته اگر بیشتر بخواین حرفی نیست ، من در خدمتم !

سپس عکاس در حالیکه آلبومی را از کیف خود بیرون می آورد، ادامه داد:

- مایلم چند تا از نمونه کارام را نشونتون بدم. روشی بکار می برم که مشتریام خیلی دوست دارند ! مثلا ببینید این بچه چقدر زیباست. اینکار رو تو یک پارک کردم...!!!  وسط روز بود و مردم جمع شدن تماشا کنن. اون خانم خیلی پر توقع بود ومرتباً بهانه می گرفت. در نهایت مجبور شدم از دو تا از دوستام کمک بگیرم !!! علاوه بر اون یه بچه گربه هم اونجا بود و هی دم و دستگاه رو گاز می گرفت !!!

زن بیچاره حیرت زده به حرفهای جوان عکاس گوش می کرد :

- حالا این دوقلوها را نگاه کنین. اینبار خودی نشون دادم. مامانه همکاری تاپی کرد وظرف پنچ دقیقه کارمون رو تموم کردیم و با دو تا تق تق همه چیز روبراه شد !!!

حیرت زن به سرگیجه تبدیل شده بود و عکاس اینگونه ادامه می داد:

- در مورد این بچه کار سخت تر بود. مامانش عصبی شده بود. بهش گفتم شما آروم باشید تا من کار خودمو بکنم. روشو برگردوند و بعدش همه چیز بخوبی و خوشی پایان یافت ...!

چیزی نمونده بود که زن بیچاره از حال برود که طرف آلبوم را جمع کرده و گفت :

- اوکی ! هروقت آماده هستین شروع کنیم !

- هر وقت شما بگین!

- عالیه! پس من میرم که سه پایه رو بیارم !

- سه پایه ؟!! اون دیگه واســـه چــــــــی؟!!

- آخه وسیله کار خیلی بزرگه ! نمی تونم تو دست بگیرمش و بایستی بذارمش رو سه پایه  و ...

خانم.... خانووووووم.... کجا میری؟ چرا فرار میکنی؟ پس بچه چی شد؟!!!

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست زیرآب زنی ! و از بخش سرگرمی و طنز , می باشد

حکایتی از عبید زاکانی

عبید زاكانی

خواب دیدم قیامت شده است.

 
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟ »
 
گفت:....

" می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله. "

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

 

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست كوسه و ماهیگیر و از بخش عكس , سرگرمی و طنز , می باشد

یک مجله فرانسوی در شماره اخیر خود داستان عاشقانه جالبی را نقل می کند:
آرنولد پوینتر، ماهیگیر اهل جنوب استرالیا ماده کوسه سفیدی را که در طور ماهیگیری به دام افتاده بود، از مرگ حتمی نجات می دهد. این موضوع اکنون مشکلی برای ماهیگیر به وجود آورده. ماهیگیر می گوید:
“۲ سال است که این کوسه مرا تنها نگذاشته، همیشه به دنبال من می آید. حضور او همه ماهی ها را فراری می دهد. و من دیگر نمی دانم چه کار باید بکنم؟”
خلاص شدن از دست یک کوسه ۵ متری، به خصوص با وجود قوانین سازمان های حفاظت از محیط زیست کار ساده ای نیست، ولی ظاهرا رابطه احساسی دو طرفه ای بین ماهیگیر و کوسه به وجود آمده.
ماهیگیر می گوید: “هر وقت من قایقم را متوقف می کنم، به قایق نزدیک می شود، به پشت روی آب شناور می ماند تا من شکم و گردنش را نوازش کنم، سپس سر و صدا می کند، چشمانش را بر می گرداند و باله هایش را با خوشحالی به آب می زند!”






 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست سال 2010 مبارك و از بخش عكس , سرگرمی و طنز , می باشد

ســال نـــــــــو میــــلادی مبــــــارك بــــاد

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

عنوان این پست حكایتی از دیوان بلخ و از بخش فرهنگ و ادب , سرگرمی و طنز , می باشد

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی  گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که والله ، بالله من زنده ام ! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید ؟" 

 اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند ، بی توجه به حال و احوال او ، رو به مردم  کرده و می گویند:  پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌گوید ... مُرده !"

 مسافر حیرت زده حکایت را پرسید! گفتند : "این مرد فاسق ، تاجری ثروتمند و بدون وارث است . چند مدت پیش که به سفر رفته بود ، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که او ُمرده و قاضی نیز به مرگش گواهی داد . پس یکی   از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد . حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند . حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار  عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد . این است که به حکم قاضی به قبرستانش  می‌بریم ، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!"

کتاب کوچه /ب2/ص1463

 :: لینك ثابت نویسنده : Hedyeh نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

خودرو مخصوص خانمها
راننده و پیرزنها
غول چراغ جادو !
دختری با دست و پای بسته در زیر پل
مطالب عجیب و خواندنی !!
یادآوری سالهای خوش !
علم بهتر است یا ثروت
عید مبارك
مغاره عقل فروشی
آدم شدن چه مشكل !
كشیش راستگو !
تجارت مدرن
داستان دو مجسمه
پیش بسوی سلامتی
عكاس باشی


1 2 3
اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
Hedyeh

آمار بازدیدكنندگان
امروز :
دیروز :
كل :

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :


لینكدونی
نیما دانلود
پایانه فروش اینترنتی ایران تاجر
یه سایت توپ
هدیه من
آرشیو لینكدونی

نظرسنجی

لینك دوستان

Ads by Ydc.ir



Ads by Ydc.ir

صفحه اصلی |  ارتبــــــــــــــاط با ما |  ایمیل |  طراح قالب |  صفحه خانگی



Powered By www.EbrahimOnline.ir | Email:Mr.Eshafiei@gmail.com